سيد محمد باقر برقعى
3911
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خرمن گل مه سر زده است از جبينش * صد مشترى است در كمينش يك خرمن گل نهفته گويى * در پيرهن كرب دوشينش جانم به فداى چشم مستش * قربان دو زلف پر ز چينش جا دارد اگر كه اهل عالم * خوانند فرشتهء زمينش دُرّيست ثمين كه واقعا نيست * در لطف به از تن سمينش اين دست وى است يا شكفته * يك دستهء گل از آستينش دل برد و ندانما چه واداشت * با اينهمه عاطفت بر اينش شهرآشوب شب است و شوخ شهرآشوب شنگول * مرا دارد به حسن خويش مشغول يكى از معجزات عشق اين است * كه از قاتل بسى راضيست مقتول من امشب سرخوشم از وصل و عازل * بود غمگينتر از حكّام معزول به ياد ابرويش لب مىزند بوس * بر آن دست ار كشد شمشير مصقول مرا ضرب اصول و حكمت عشق * نمود آسوده از معقول و منقول بيار آن مى كه چون در جوشش آيد * شوند اهل ريا منكوب و مخذول به هر مويت هزاران نكته مخفيست * كه بر باريك بنيان مانده مجهول هرآن امرى كه صادر گردد از دوست * تأمل در اطاعت نيست مقبول نه هر شهوتپرستى عشقباز است * كه درويشى نباشد بوق و كشكول تجربهآموزى كر آتش دشمنى نيفروزى ، به * جز گنج ادب هيچ نيندوزى ، به چون عمر كفايت تجارت نكند * پس از دگران تجربهآموزى ، به